تبليغاتX
خلوتکده
خلوتکده
صفحه نخست The IT News Designing by MAXTheme پست الكترونيك Save Page خانگي سازي Wallpaper Date اضافه به علاقه منديها
درباره وبلاگ

من از نهايت شب حرف ميزنم
من از نهايت تاريكي
و از نهايت شب حرف ميزنم
اگر به خانه من آمدي براي من اي مهربان چراغ بيار
و يك دريچه كه از آن
به ازدحام كوچه ي خوشبخت بنگرم
منوي اصلي
صفحه نخست -
پست الكترونيك -
نوشته هاي پيشين -
آرشيو مطالب
اردیبهشت 1387 -
اسفند 1386 -
دی 1386 -
آبان 1386 -
مهر 1386 -
مرداد 1386 -
تیر 1386 -
خرداد 1386 -
اردیبهشت 1386 -
فروردین 1386 -
اسفند 1385 -
بهمن 1385 -
آذر 1385 -
آبان 1385 -
شهریور 1385 -
مرداد 1385 -
تیر 1385 -
خرداد 1385 -
اردیبهشت 1385 -
لينكدوني
.:: MAX Theme ::. -
دوستانه -
یا علی -
بهار -
سنجش از دور -
عشق و زندگی -
تنهای دل شکسته -
وهم سبز -
دو جرعه عطش -
خط به خط زندگی -
نگاهی به دخترها و پسرها -
تسلیم او -
بانوی شرقی -
یه دوست -
غریبه ای نام آشنا -
پرتال تفريحي بيا تو شيراز -
پيوندهاي روزانه
پيوندهاي ديگر
آمار وبلاگ
افراد آنلاين: -
مجموع بازديدها: -
طراح قالب

 گروه طراحي قالب هاي مكس
Powered By
BLOGFA.COM






روی ماه خداوند را ببوس
دوشنبه نهم اردیبهشت 1387

دیشب  وقتی داشتم می رفتم طرف خونه، توی عباس آباد، زنی گفت الهیه و زدم روی ترمز. انگار کسی به من گفت مواظب باش! مواظب زنه باش! زنه جلو سوار شد و تا توی بلوار میرداماد حرفی نزد. اون جا بود که گفت مرده شور همه ی دنیا و آدم های کثافت ش رو بره. گفت دلش می خواد که یک مرد پیدا بشه و گوش تا گوش سرش رو ببره و راحتش کنه. من چیزی نگفتم. تعجب هم نکردم چون از این جور مسافرها زیاد دیده بودم. توی بزرگ راه مدرس که پیچیدم گفت دو سال پیش شوهرش به او گفته می خواد بره سفر و معلوم نیست کی بر میگرده. گفت شوهره یک لات بی سرو پا بوده و الان دو ساله که او و سه  تا بچه ش رو توی این جهنم بی دروپیکر رها کرده. گفت مطمئنه که دیگه اون عوضی بر نمی گرده. بهش گفتم اگه این حرف ها رو برای این می زنه که کرایه نده من کرایه نمی خوام. گفتم من دارم می رم خونه و برای رضای خداوند حاضرم او رو هرجا که بخواد برسونم. گمونم می خواستم کار خوبی کرده باشم. یعنی در آن لحظه به حرفهایی که زده بودی فکر کردم و به خودم گفتم: عباس! حالا وقت شه. پرسید: "گفتی واسه ی چی این کاررو می کنی؟" گفتم: "برای رضای خدا." بعد یکهو ریسه رفت. آنقدر بلند بلند خندید که پیشونی ش خورد به داشبورد ماشین. گفتم فکر نمی کنم حرف خنده داری زده باشم. گفت اتفاقا خیلی هم خنده دار بود. گفت چه ط.ره به اون خداوندت بگی از توی آسمون ش چندتا اسکناس سبز واسه ی این بیچاره  بفرسته پایین. این رو که گفت دوباره خنده ش گرفت. بعد جدب شد و گفت: "مشکل من و سه تا توله م با بخشش صنار کرایه حل نمی شه جوون."بعد چادر رو روی شانه ش انداخت و گفت: "ببینم تو نمی خوای امشب خوش باشی؟ اینطوری بهتره. هم تو خوش بگذرون و هم من چند تومن گیرم می آد. گمونم اینطوری خداوند تو هم راضی رای باشه. قبوله؟" توی یک فرعی پیچیدم و گفتم تو تا حالا چیزی درابره ی خداوند شنیده ای؟ آینه ی کوچکی از توی کیفش بیرون آورد و خودش رو توش برانداز کرد . گفت: "به چیزایی شنیده م اما چیز زیادی ندیده ام، اما اون نسناس گمونم هیچی نشنیده باشه. منظورم شوهرمه. خیلی هارو می شناسم که هیچی ار خداوند نشنیده ند. کمونم خداوند هم چیز زیادی از من نشنیده." بعد شیشه ی ماشین رو پایین آورد و گفت: "اگه شنیده بود که لابد من رو زیر دست و پای اون بی صفت رها نمی کرد. اگه شنیده بود که واسه ی یه لقمه نون مجبور نبودم هر شب یه جا باشم." بعد بغض ش گرفت. گفت: "اگه شنیده بود که مجبور نبودم هر روز به بچه هام دروغ بگم که دارم می رم خرید." کنار خیابون ماشین رو نگه داشتم و توی جیب هام رو گشتم و هرچه تا اون وقت کار کرده بودم گذاشتم توی دستش. حتی پول خردها رو هم گذاشتم توی دستش. گفتم خیال کن خداوند من از توی آسمون ش این ها رو انداخته پایین. مثل کسی که جن دیده باشه چند لحظه به من نگاه کرد و بعد پول ها رو قاپید. از ماشین پیاده شد و زل زد تو چشمام. اشک تو چشماش جمع شده بود. قبل از اینکه در رو ببنده گفت:

 "از طرف من روی ماه خداوند را ببوس!"

 

نوشته شده توسط مریم یگانه در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387
[لينك ثابت] |
عیدتون مبارک
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386

سلام

عید همه تون مبارک امیدوارم سال خوبی داشته باشید و این سال مزخرف ثانیه های آخرش هم زودتر تموم بشه و همه شر و بد بختی هاش را با خودش به زباله دان تاریخ بندازه و سال جدید لحظه های قشنگ تری را برای همون  به همراه داشته باشه.

ببخشید که مثل قبل با کلمات زیبا تبریک نگفتم و یا چیز قابل قبولی ننوشتم جون نه حسش بود نه....

کلمات هم دیگه کمکی به بهبود شرایط نمی کنه.

ولی این را از صمیم قلب آرزو می کنم که سال جدید سالی باشه پر از موفقیت و خوشی تا همه توش لبخند که نه قهقه بزنیم اونقدر که دیگه دل درد بگیریم.

موقع سال تحویل دعام کنید  

نوشته شده توسط مریم یگانه در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386
[لينك ثابت] |
گم کرده
پنجشنبه سیزدهم دی 1386

دخترک شالش را هم برداشت. در را محکم بست. بی هدف توی خیابان راه می رفت. فکر؟ نه فکری توی سرش نبود. نمی توانست افکارش را به سمت هدفی مشخص سوق دهد. مثل قدمهایش. فقط راه می رفت گیج بود. هوا سرد بود. سوز برف به صورتش شلاق می زد، اما حسش نمی کرد. تنها سوغات هوا گونه های گل انداخته بود. نمی دانست باید اشک بریزد یا نه! فریاد بزند یا نه! سکوت این تنها همراهش بود. دلش می سوخت. دلش برای دخترک سرگردان توی خیابان می سوخت. حس کرد، ضربه را حس کرد. مرد دستش را روی سینه اش گذاشته بود.

- "دختر حواست کجا ست؟"

صورت دخترک درد گرفته بود. دستش را از جیبش در آورد و روی صورتش گذاشت.

- "ببخشید آقا شما را ندیدم. متوجه نشدم. چیزیتون شد؟"

با نه مرد انگار کلید آزادی دخترک از آن فضا داده شد. قدمهاش را تند کرد تا زودتر از نگاه متعجب مرد دور شود.

خاطرات می آمدند و می رفتند. خنده ها و گریه ها، خوشی ها و سرمستی ها، گونه اش خیس شده. نگاه عابران را می فهمید اما توان مقابله نداشت. زن و مردی نزدیک شدند و زن صورتش را برگرداند به طرف او.

- "ببخشید خانم چیزی شده؟"

دخترک انگار منتظر این تلنگر بود  تا غوغای درونش فوران کند و گدازه های آن وجودش را به آتش بکشد. دیگر اشک امان نمی داد. دخترک سرش را به اطراف چرخاند مثل کسی که چیزی گم کرده .

- "گم اش کردم همین جا بود. ببخشید خانم شما ندیدید. همین جا بود، کنار من."

- "چی گم کردی؟ چه شکلی بود؟ بگو شاید بگردیم پیداش کنیم؟ اندازه اش چقدر بود؟"

- "همین جا بود توی دستم. سفید بود. بوی خوشبختی می داد. آرزوم بود. همین جا، کنارم داشت می آمد. دستم را محکم توی دست خودش گذاشته بود.

می گفت بی تو هیچ ام. گفته بود بدون تو می میرم.

نکنه چیزی اش شده؟ حالا که من نیستم اتفاقی براش بیفته؟ ببخشید آقا شما ندیدی اش. خانم شما چطور؟ تو را خدا بیایید بگردیم پیداش کنیم.

آحه نفسش به نفس من گرم بود. اگه گم ام کنه چی به سرمون میاد؟ نکنه دیگه نتونه پیدام کنه."

عابرها برای چند دقیقه ای محو نگاه دخترک می شدند و با تاسف سرشان را پایین می انداختند و می رفتند. بعضی ها هم از سر ترحم اشکی نثارش می کردند و راه از سر می گرفتند. دخترک از هر عابری سراغ آرزویش را می گرفت.

- " آخه الان دستش توی دستم بود. یکهو رفت. گمش کردم. یعنی من گم شدم. نازنین من که گم نمی شه اون همه چی بلده. هر کاری می توونه بکنه هر کاری. اون که گم نمی شه. اون که من را نمی ذاره بره. من گم شدم."

آقا خانم شما نازنین من را ندیدید؟؟؟

نوشته شده توسط مریم یگانه در پنجشنبه سیزدهم دی 1386
[لينك ثابت] |
Your Weblog Banner